جلال الدين الرومي
22
مثنوى معنوى ( فارسى )
در يكى گفته بكش باكى مدار * تا عوض بينى نظر را صد هزار كه ز كشتن شمع جان افزون شود * ليلىات از صبر تو مجنون شود ترك دنيا هر كه كرد از زهد خويش * بيش آيد پيش او دنيا و پيش در يكى گفته كه آن چهت داد حق * بر تو شيرين كرد در ايجاد حق بر تو آسان كرد و خوش آن را بگير * خويشتن را در ميفگن در زحير در يكى گفته كه بگذار آن خود * كان قبول طبع تو ردست و بد راههاى مختلف آسان شده ست * هر يكى را ملتى چون جان شده ست گر ميسر كردن حق ره بدى * هر جهود و گبر از او آگه بدى در يكى گفته ميسر آن بود * كه حيات دل غذاى جان بود هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت * بر نيارد همچو شوره ريع و كشت جز پشيمانى نباشد ريع او * جز خسارت پيش نارد بيع او آن ميسر نبود اندر عاقبت * نام او باشد معسر عاقبت تو معسر از ميسر باز دان * عاقبت بنگر جمال اين و آن در يكى گفته كه استادى طلب * عاقبت بينى نيابى در حسب عاقبت ديدند هر گون ملتى * لاجرم گشتند اسير زلتى عاقبت ديدن نباشد دستباف * ور نه كى بودى ز دينها اختلاف در يكى گفته كه استا هم تويى * ز انكه استا را شناسا هم تويى مرد باش و سخرهى مردان مشو * رو سر خود گير و سر گردان مشو در يكى گفته كه اين جمله يكى است * هر كه او دو بيند احول مردكى است در يكى گفته كه صد يك چون بود * اين كى انديشد مگر مجنون بود هر يكى قولى است ضد همدگر * چون يكى باشد يكى زهر و شكر تا ز زهر و از شكر در نگذرى * كى تو از گلزار وحدت بر برى اين نمط وين نوع ده طومار و دو * بر نوشت آن دين عيسى را عدو بيان آن كه اين اختلافات در صورت روش است نه در حقيقت راه [ وحدت اديان و اتحاد پيامبران ] او ز يك رنگى عيسى بو نداشت * وز مزاج خم عيسى خو نداشت جامهى صد رنگ از آن خم صفا * ساده و يك رنگ گشتى چون صبا [ وحدتى كه بر پايهء عشق بنا شود ملال نمىانگيزد ] نيست يك رنگى كز او خيزد ملال * بل مثال ماهى و آب زلال [ تضاد ماده و معنا ] گر چه در خشكى هزاران رنگهاست * ماهيان را با يبوست جنگهاست [ نارسايى تمثيلها در بيان رابطهء خلق و حق ] كيست ماهى چيست دريا در مثل * تا بدان ماند ملك عز و جل